تاريخ : جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ | ٤:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

نفس ها:سخت

 

ذهن:مشکوک فراموشی!

 

زبانی ساکت و یادی پریشان...حروف گنگ بی پایان پنهان

 

دهانم بسته...بغضی در گلویم...بدیده اشک دارم به نوبت:

 

سرد...بی درمان و جاری

 

دوایی نیست...سوگ پایانی ندارد...زخم هم درمان نخواهد!

 

چه جرمی دارد این چشمان گریان؟

 

چه جرمی دارد این قلب شکسته؟

 

چه جرمی دارد این اشکی که جاریست؟

 

چه بی سامان و تنها و غریبست:

 

حقیقت...عزت...ازادی...شرافت!

 

کاش میشد حتی روح بیجانم را اندکی جان افزود

 

یا که از درد عمیق تعلیق اندک اندک فرسود.

 

من ندارم حسی...من ندارم بالی...

 

پر زدن نیست در اندیشه ی من...پر پروازم کو؟!

 

نه به اوج اندیشم نه افق را بینم نه دگر اسمانم ابیست!

 

هرچه دارم در ذهن:زمین است و فرود است و زمین!

 

 

جمعه 3 تیر 90 ... 3:54 بامداد

پ.ن:عجیبه ادما تو زندگیشون باید یه حسی داشته

 

 باشن دیگه

 

ولی من واقعا هیچ چیرو حس نمیکنم,نمیفهمم چمه!!!