تاريخ : جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

با همان کلاه و عینک همیشگی روی صندلی نشسته بود.

حتی از زیر کلاه هم میتوانستم حدس بزنم انبوه موهای پرکلاغیش

با همان حالت همیشگی شانه شده اند.

از دور صدایش کردم و برایم دست تکان داد.

با صدایی بلند پرسیدم:چه اتفاقی افتاده؟

میدیدم که لبهایش تکان میخورد اما نمیشنیدم چه میگوید.

هجوم صداهای اطراف کلافه ام کرده بود.اشاره کردم نزدیکتر می ایم.

مردم را کنار زدم و خود را به او رساندم.میخواستم جواب سوالی که

مدت ها در گلویم مانده و غمی بود که نه اشک میشد,نه بغض و نه

فریاد از او بگیرم.

دوباره تمام نیرویم را جمع کردم,سخت بود,خجالت میکشیدم.

نمیدانستم چرا اما خجالت میکشیدم!

همان طور روی صندلی به من خیره بود...شاید هم منتظر...

بلاخره گفتم: دلم بریات تنگ شده!چه اتفاقی افتاده بود؟

.........................

.........................

رو به رویم نشسته بود طوری که اگر دست دراز میکردم میتوانستم

لمسش کنم اما نمیشنیدم چه میگوید.

لب هایش مرتب تکان میخورد اما چیزی دستگیرم نمیشد.

به دهانش دقیق شدم...ناخوداگاه دستم سمت صورتش رفت.

........................

........................

از ترس فریاد کشیدم...........

......................................

......................................

......................................

صبح روز بعد به هر چیز که نگاه میکردم زبان بریده اش جلوی چشمم

بود.

بریده بودند تا حرف نزند.

حالا مرتب به خودم میگویم:

"کاش برای یک لحظه که شده بغلش میکردم! "

 

 

پ.ن: بچه ها لطفا اگه این پست رو خوندید به یه سوالم جواب بدید!

"به نظرتون تو این متن یک درام اتفاق افتاده؟"

میخوام بدونم تا چه حد به داستان نزدیک بود؟