تاريخ : دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

یلدا پشت در ایستاده زنگ میزند

اما...

تو نیستی برایم انار صد دانه کنی , هندوانه بیاوری , فالی بزنی...

یلدا میخواهم چکار وقتی هنوز برگ های زرد کوچه چشم انتظار قدم های تواند؟

وقتی چشم های ادم برفیمان از سال پیش ته گنجه مانده , پیدا نمیشود...

هر شب بی حضور تو یعنی یک سال ناتمام

شبیه یلدایی که بیاید و یک دقیقه اش تمام نشود.

نه!

شب بی حضور تو , صبح نمیشود که نمیشود که نمیشود.