تاريخ : پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

1.برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید لطفا!

2.هر نکته انتقادی که به ذهنتون میاد رو حتما بگید!

3.کامنتها در اخر تایید میشه.

4. :-)


 

دستش خواب رفته بود و گزگز میکرد.اب دهنش خشک شده بود.

طعم گس سیگار برگی که تا پاسی از شب گذشته دود کرده بود مزه مزه کرد...

فضای اتاقش از تراکم دودها سنگینی میکرد و وحشیانه به ریه هاش فشار می اورد.

شب قبل به قدری فکر کرده بود که احساس میکرد اتش فشانی از کلمات و جملات

در ذهنش برپاست,کلماتی که در پاسخ جون گرفتن روی کاغذ با بی چشم و رویی

چیزی جز دهن کجی نصیبش نمیکردن!

با چینشی بی نظم,نا همگون کنار هم جا خوش کرده بودن بدون اینکه حتی ذره ای

اشفتگی های ذهنشو سروسامون داده باشن.

با پلکهاش که به نور غریبی میکردن کلنجار میرفت و همچنان به شب گذشته و طعم

تلخ دهنش فکر میکرد.چشمانش از فرط ساعت ها بیداری از هم باز نمیشدن.

دلش میخواست از شر نور لعنتی که از لای پرده ی اتاق مستقیم تو صورتش

افتاده بود و ذره ذره این خماری رو بدر میکرد خلاصی پیدا کنه اما نای بالا اوردن

دستش و کشیدن پرده ای که نیم متری بیشتر باهاش فاصله نداشت رو تو عضلاتش

حس نمیکرد.یک ان احساس کرد تو بی اکسیژنی مطلق اتاق محبوس شده,

سرفه ی خشکی کرد,بین کشیدن پرده و باز کردن پنجره مردد بود که صدای زنگ

ساعت به طرز منحوسی بلند شد! ناخوداگاه جونی تو ماهیچه ی ساعدش اومد,

بالشی رو که از بس زیر بدنش جا به جا کرده بود بوی عرق گرفته و مچاله شده بود

با شدت بلند کرد و روی سرش کوبید و دستانش رو ضربدری رو بالش فشار داد.

این ساعت لجوج رومیزی انگار در مردم ازاری از زنگ کلیسای شهر پیشی میگرفت!

با بدخلقی بالش رو سمتی پرت کرد و دو زانو رو تخت نشست,دستش رو دراز کرد و رو

ساعت کوبید و همزمان فریاد زد: خفه!

"اولین کلمه ای بود که بعد از مدت ها به زبون میاورد" ....!

نگاهش رو به سمت پاتختی پاس داد و صحنه ی چندش اور پیتزای 2 شب پیش و

اشغال میوه های سیاه رنگ در امیزش با خاکسترهای سیگار که ته ظرف

پراکنده بودن ته دلشو بهم زد.سعی کرد نگاهشو از لبخندی که تو قاب عکس قهوه ای

رنگ گوشه ی میز به سمتش شلیک میشد بگیره...

نگاه کردن به اون لبخند بیش از فضای فاجعه بار اتاق درد اور بود.

انگار همه چبز در حال چرخش بود و سر او محوریت عالم!!!

وسایل اتاق و یا شاید تمام ساختمان های شهر هم در حال گردش بودن!

با عجله پرده رو کنار زد و سعی کرد چشمانش رو به نور زننده ی افتاب پاییزی

عادت بده....

نه! زندگی به سبک سابق تکرار میشد:برج رو به رو,

سایر اسمون خراشها,اتومبیل ها و همه ی خیابون های اطراف سرجاشون بودن.

به هوایی تازه احتیاج داشت,پنجره رو باز کرد و حجمی از هوا رو مثل یه فیل بلعید!

صدای ناهنجار ماشین هایی که بی هدف خیابون رو بالا پایین میکردن او را ناچار به

بستن پنجره و تحمل هوای بد بوی اتاق,در مقابل سکوتی برای چینش کلمات از هم

گسیخته ی ذهنش وا داشت.بدین طریق شاید کار نیمه تمام شب گذشته پایان

میافت...

جستی زد و به زحمت کاغذی سفید از میان انبوه کاغذهای خط خطی روی زمین

جدا کرد.برای نوشتن نیاز به تاریخ داشت,عادت همیشگیش بود که بالای

هر صفحه ی کاغذ,تاریخ یادداشت داستانش رو بنویسه,شاید روزی برای تک تک

کلمات اون جشن تولدی برگزار کنه!

اینبار بی معناست ولی....

-امروز چندم اکتبره؟

"به یاد اوردنش سخت تر از به یاد اوردن 40 روز قبل نبود!"

روزهاست که خودشو تو اون اتاق زندانی نخ های سیگار ناتموم و میزکار رنگ و رو رفته

و تخت دو نفره ای که فنراش در رفته بود کرده...

-به حساب ترک ماری امروز باید بیستم اکتبر باشه.

" 40 روز گذشته "....

خودکار رو برداشت,نگاهی به جوهر نیمه تمام ابی رنگش انداخت,با حرکت تند دست

خطوطی مدور روی کاغذ کشید تا جوهر خودکار برای نوشتن اخرین جملات سر بخوره.

(چقدر این خودکار ماری رو دوست داشت.حتی بیشتر از انبوه خودنویس های

گرون قیمتی که طرفدارانش پس از انتشار کتابهاش هدیه میفرستادن و جایی جز

گوشه ی کمد رو نمیگرفتن!)

دست اخر بالای صفحه تاریخ زد و ....

این یکی هم مثل 265 برگ قبلی سیاه شد.

با گرفتن چند شماره با تلخی به دوست ناشرش سلام کرد و برای ساعت 3 بعد از ظهر

همون روز تو اتاقش قرار ملاقات گذاشت.

...توضیح مختصر یک جمله ای پایان مکالمه ی سرد و شکل نگرفته اش بود:

-لای در بازه!

گوشی رو,رو دستگاه کوبید اما بعد با یاد اوری اینکه چقدر از صدای زنگ اون

تلفن لعنتی متنفره...گوشی رو کنار دستگاه قرار داد و لحظه ای به بوق ممتد گوش

سپرد.

---------------------------------------

اخرین سیب بشقاب لب پریده ی چینی رو برداشت,صدای گاز زدن سیب گرم سکوت

اتاق رو در هم شکست.

در حالی که دهانش به ارامی و با تردید می جنبید برای اخرین بار به قاب عکس

خیره شد....

به سرعت پنجره رو باز کرد....

مردم متحیر شهر پاریس....

عقربه های ساعت که برای رسیدن به عدد 12 مسابقه ی تکراری برگزار میکردن....

بوق ممتد تلفن....

و.....

اخرین جمله صفحه ی 266 کتاب  "مرگ ماری" :

"مرگ برای رسیدن به تو تولدی دوباره است!"