تاريخ : یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ | ۳:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

از شعر هایم ریسمانی میبافم تا لمس تو

قد میکشم تا اسمان

حالا بتاب افتاب!

دیگر فاصله ی نگاهمان پوشیده از یک ابر نیست

پ.ن :

برگشتم...این روزا خیلی بهترم.همه چی خوب پیش میره

فقط یکم شلوغم (بیشتر از یکم) حتما بهتون سر میزنملبخند

 



تاريخ : دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

ما خواب را پشت پلکهامان جا گذاشتیم

عشق را دستور دادیم بارید و بارید و بعد در چال گونه هامان دفن شد

خدا هم چمدان به دست انگار برایش خانه ای اجاره ای بودیم تخلیه

 کرد.

اینجا...

در تابوت زنده ها امکانات رفاهی قفل است و صندلی و تکه ای طناب

لبهامان را که بسته اند

کافیست صندلی را هم شما بیندازید

فریاد سکوتمان را خواهید شنید

 

پ.ن : یک...دو...سه هفته یا شایدم چند ماه...واقعا نمیدونم تا کی

 ادامه داره...چیزی که الان میدونم اینه که اصلا نمیتونم ادامه بدم!