تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

این گندم زار را نگاه تو اتش زده.

باران اگر بنامم بود با اشاره ای خاکستر میکردم

اتش درونم را...

افسوس که از نسل بادم!

هرچه میوزم شعله ها قد میکشند.

 

 

پ.ن: شیوولی عزیز عکس یه چشم اتشین گذاشت رو

 پیج فیس بوکم

تقریبا میشه گفت تهدیدم کرد که شعر بگم

وگرنه من که از شعر گفتن واسه چشم دست کشیده بودمنیشخند

این شعرم تقدیم میکنم به خودش که

با اون عکس بهم الهام داد واسه نوشتن

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

کسی نمیداند اما جنگ سرد از همین اتاق شروع شد...

از او که دهانش را بسته و حرف های زیادی برای نگفتن دارد

و از من که با نگاه خنجر میکشم و توی ذهنم سرش داد میزنم.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

اینجا هرکه نگاهش خاکستری ست چشم هایش را بارانی میکنند!

.

.

.

میترسند از اتش زیر خاکستر!

 

 

میگویند اب دریا شور است.

پس چرا غرق شدن در ابی چشم های تو شیرین ترین حادثه ی دنیاست؟

 

 

هربار قصه ی چشم هایت را میخوانم بیشتر میفهمم

حکایت عشق خرس و کندو چیست:

.

.

.

"عسل"

 

 

شب یعنی چشم های تو...

وقتی اسمانش صاف باشد

ماه لبخند و ستاره هایش چشمک بزنند.

شب زنده دار یعنی من...

وقتی شمع بسوزد

شعر در سکوت متولد شود

و ارامشم پشت پلک های تو خفته باشد.

 

 

هیچ کدام جادوی چشم تو نبود...

نه زمین لرزه ی هفت ریشتری که بر اندامم افتاد

نه اتش فشان مذاب قلبم

و نه یخچال های قطبی دستانم...

جادوی چشم تو همان رشته کوه تنیده درهم قهوه ای بود

در لحظه ی فتح نگاهت.

 

 

سناریست نگاه تو کیست؟

جنگل سبز سرو است بی نهایت چشم های مخلوقش:

لبخند که میزنی بهار میشود شکوفه میدهد

اشک که میریزی رود میشود بوی باران میدهد

خشم که میگیری هیزم میشود اتش میزند

خواب که میبینی زمستان میشود برف میبارد

 

 

پ.ن:بچه ها چشماتون چه رنگیه؟

این شعرا تقدیم به نگاه رنگیتون:)



تاريخ : سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

خیالم از این شهر راحت است.

هوای همیشه ابری اش هم اگر ماه را بدزدد...

نگاه مهتابی تو هست برای امتداد شب هایم.

 

 

دست هایش را میگیری , الوده اش میشوی

صدایش میکنی , به سرفه می افتی

به اغوشش میکشی , بوی دود میگیری

به چشم هایش خیره میشوی

 برای هزار سال اینده منجمد میشوی از یخ نگاهش

اسمش را میپرسی

 فریاد میزند : " تهران "