تاريخ : جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

اسمان چشم هایت را به من بسپار!

پرواز در ابی بیکران نگاهت بال و پر نمیخواهد.

 

 

حرفهایت را مزه مزه نکن!

میدانم...

تلخ...ترش...شور هم که باشد....

شیرین نمیشود از عشق!

 



تاريخ : یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

من خدا هستم خدای چند شعر

مشتی از هیچ جدای چند شعر

پیش از این ها دست و بالم بسته بود

پر گرفتم در هوای چند شعر

برج های شهر ما بی منظره است

خانه ام در روستای چند شعر

بغض تنهایی برایم خوب نیست

اشک میریزم به پای چند شعر

ایستادن از تو دورم میکند

مینشینم در فضای چند شعر

باز هم تکرار رویایی من

گم شدن در لا به لای چند شعر

هیچ-تحقیر شما کاری نکرد-

من خدا هستم,خدای چند شعر

"حامد مرادیان"

 

...............................................................

 

میگوند:من شاعرم

از خودتان شنیده ام.راست و دروغش با دریاست.

چه باشم چه ناشم باز در خواب کودکان نان اور نازنین خواهم گریست.

باز بخاطر شما از شب گلیم و گهواره سخن خواهم گفت.

باز میروم بوسه از اسمان و تبسم از ترانه می اورم.

چرا که من خود را در گریه های شما شسته ام.

شریک رویا و غمخوار ستارگان....من شاعرم....

عجیب نزدیک به روح اب...بسیار خسته به نماز نی...

ناروا شنیده ی بی شکایتی که کلماتش از گوشه و کنار

کوچه به خواب کبوتر امده اند.

کلماتش کوچکند...ساده اند...

مال خود شماست و از خود شما بود که شبی باران

را زیر چتر گریه و گفت و گو به خانه اوردم.

من رسیدم به انچه از چراغ اسمان باقی بود.

من از خودتان شنیده ام شاعرم...

فهمی از حافظ ربوده و رویایی که خواهرم فروغ...

من اشنای اب و قانع به تشنگی...

دوستتان دارم که دوستم میدارید.

"سید علی صالحی"

 

.............................................................

 

پ.ن: 25 اردیبهشت ماه روز شعر رو به همه ی شاعران و دوست داران شعر تبریک

میگم.نمیدونم چرا ولی هرچی فکر کردم مناسب تر و زیبا تر از این دو شعر برای پست

اختصاصی این روز پیدا نکردم...و البته نخواهم کرد!

این دو شعر واقعا حرف دل یک شاعرو یکی در قالب غزل و دیگری و در قالب سپید بیان

میکنن.

امشب بیش از هر وقت دیگه ای به شعر احساس نیاز میکنم...این جادوی کلمات منو

زنده نگه میداره.

امشب بیش از هر وقت دیگه ای واسه شاعرای محبوم ارزوی طول عمر و سرود اشعاری

یک از یک زیباتر میکنم.

وقتی شعری میخونم که منو تحت تاثیر قرار میده دوست دارم بلند فریاد بزنم و به

شاعرش بگم که چقدر حالم خوبه از این جادو.

شعر جادوی احساس جادوگرانیست که شاعر میخوانیمشان.

 

دوست دارم همینجا بگم اگه گهگاهی دست به قلم میشم و شعری میگم نه از روی

باور داشتن به اینکه "من شاعرم" که از علاقه ی فراوان به امتداد راه این مسافران

جادوست...مسافران شعر...شاعران سرزمینم ایران.



تاريخ : جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس
تاريخ : دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

با جادوی صدای تو سفر میکنم

به خوابِ مهتاب و هزار و یک شبِ افسانه ها

"زیبای خفته" را بیدار میکنم...

"سیندرلا" را باز میدارم از گریز...

قلم ِ شب میشوم بر گیسوانِ "ان شرلی"...

نردبانی میشوم تا اسمانِ قلعه ی سحرامیز...

با جادوی صدای تو به هر کجای این صفحات که بخواهم پا میگذارم...

راستی..."شازده کوچولو" هم اینجاست!

از کتاب بیرون امده تو نمیرود تا تو بلند نخوانی اش!

حالا مرا به هفت سالگی ببر!

شهرزادِ قصه گو!

با جادوی این صدا برای من قصه بگو!

 

 

پ.ن:

شهرزاد عزیزم! این شعر ناقابل تقدیم به تو با تمام گرمایی که از دوستی ات

بر دل دارم...لبخند

همیشه باش!



تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

 افتاب هم تاب تابستان تنت را ندارد وقتی

 بادهای زاده ی اردیبهشت در اغوشت میگیرند.

 

 

سلام چند وقتی نبودم ببخشید!

خیلی تلاش کردم که بتونم تو جشن یک سالگی وبلاگم که به معنای واقعی

مثل خونه خودمه حضور داشته باشم و خوشحالم که الان هستم و این پست

رو به افتخار این همراهی یکساله میذارم.

به افتخار حضور همه ی شما دوستای گلم

 که نمیتونید حدس بزنید چقدر واسم عزیزید....

از تک تکتون ممنون بخاطر اینکه تو لحظات مجازی اینجا کنارم بودید و واستون

فرق نداشت شادی باشه یا غم....

فقط بودید و این بودن ستودنیه...!

هیچ وقت تنهام نذارید چون بدون شما نمیتونم باشم

و این عادت نیست یک نیاز واقعیه!

اردیبهشت همیشه واسم ماه عزیزی بوده.با اینکه علاقه ی چندانی به فصل

بهار ندارم ولی ماه اردیبهشت هیچ وقت بی معرفتی نکرده.

همیشه ازش خاطرات خوبی دارم.

به همین منظور اول این پست رو هم با یه شعر اردیبهشتی شروع کردم.

نمیدونم تو این یک سال بزرگتر شدم یا نه شاید شما که از دور نظاره گر بودید

بهتر بتونید تشخیص بدید که من تو نوشته هام و یا وبلاگ  نویسی به پختگی

رسیدم یا نه!

واقعا امیدوارم که تو هر پست از پست قبل بهتر بوده باشم!

واسه ادامه ی این راه مثل همیشه مشوقم باشید!

ممنونلبخند

 

 

 فنجان قهوه اماده است...

 عاشقانه های من هم شیر و شکر...

 تا از دهان نیفتاده بنوش!

 

 

پ.ن 1 : اگه خاطره ی خاصی از وبلاگ "به یاد بیاور مرا" دارید که خیلی تو ذهنتون

مونده واسم بنویسید! و یا اگه پستی رو خیلی دوست دارید اسمشو بهم بگید.

 

پ.ن 2: باید همین دور و برها باشی....

 زیر همین گوشه از این اسمان که  میتواند فیروزه ای باشد....

 جایی در کنج همین شهر....

  در حوالی همین عصر اردیبهشت که شب بوها را گیج کرده است. 

  "شهاب نادری"

 



تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

بهار برای من ملاحت جادویی لبخندهای توست

 

در زیر صفرترین درجه ی این رابطه ی نامعلوم

 

 

پ.ن:بادهای بی جهت می ایند و خبر میدهند از انبوهی اوقات سپید

بر پیکر اردیبهشت و معنای این همه یعنی:من باید شاد باشم!

"شهاب نادری"