تاريخ : پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

1.برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید لطفا!

2.هر نکته انتقادی که به ذهنتون میاد رو حتما بگید!

3.کامنتها در اخر تایید میشه.

4. :-)



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ | ٧:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

   

 

بچه ها خواهشا واسم دعا کنید!

این روزا حالم اصلا خوب نیست

 هیچ وقت تو زندگیم به اندازه ی حالا استرس نداشتم!



تاريخ : یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

جادویی ترین لبخند...

ان نگاه شهریوری...

چشمانی به عمق شب...

 

بی اراده ام در برابر کلماتی که قد میکشند.

سخت جذابی و من اشفته تر از انکه نگاه از تو برگیرم.

 

انگار همین جایی...

همین لبخندی که در قاب عکس به من میزنی اینجا در فضای اتاق میرقصد

و نگاهت به پرواز در می اید در اوقات یکشنبه ای من.

 

همین حالا چقدر حسادت میکنم به عکاس ان لبخند.

بهانه ی دوربینی را میگیرم که فلاش ان چشمک توست.

تو مانند مجسمه های تراشیده از الماس درون این عکس میدرخشی

و تمام وجودم فرو میریزد در ابعاد 311.302

"چهار ضلع از تو...در نگاه من..."

 

پ.ن:عکس تو رو اخ اگه میشد بگیرم طعم غزل پاره میداد لبام از بوسیدنش!