تاريخ : شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

چند سطر دیگر فاصله دارم تا مرگ!

--------------------------------------

-------------------------------

-----------------------

از همین جا و از لا به لای همین واژه های منحنی غلت میخورم و سقوط میکنم به

.........

......

....

..

 خطوط پایین تر.

بوی خاک و کافور و کفن به مشامم میرسد.

انقدر,اینجا (در سلول بلاتکلیفی) حبس مانده ام که دارم خفه میشوم از هرچه

گریه و شیون!

برایم دعا نخوانید!من همان فرشته ی کوچک 18 سال پیش نیستم.

من دخترک مو سیاه سبزه رویی بودم که حالا مرگ بر بختم سایه افکنده

و با سیاهی ابدی خویش رخم را به سفیدی پیوند زده.

حالا دیگر من شباهتی با ان فرشته ی کوچک ندارم که همه ستایش میکردند او را.

این جا هستم:حیوان شبیه به انسانی که در این برهوت بی اب...

در جستجوی همان "خط صاف ممتد" ------------

بر دیوار های این سلول لعنتی میکوبم.

بوی خون گرفته تمام تنم را.گناه های کرده ام هوای تنگ اتاق را شبیه باتلاقی

کرده که هر ثانیه بیشتر درون ان فرو میروم.

نفس های زندانی شده ی من انگار راه خود را جیره بندی کرده اند.

به مانند خوابیدن زیر پتویی ست که سال های کودکی...

(همان سال های فرشته گون)...برای بازی به بی اکسیژنی اش پناه میبردم.

اما ان روزهای پروانه ای که به دنبال "حیاتی دوباره" پتو را کنار میزدم

به سیمرغ پیوسته اند.

حالا دیگر...نه قله ی قافی مانده برای رسیدن سیمرغ و نه نایی برای بازگشت.

 

 

من و این میله های سمج,من و این سلول نمور,من و اینکه اسمش زندگیه!...

نه!

من زنده نیستم!

میگویند هستم...دل خوشانه امیدوارند.

اما من بوی گنداب خون خویش را خوب میشناسم.

:چقدر خسته کننده است فیلمی که تنها نا بازیگرش خودت باشی.

کاش مزارم را به تماشا منشستم!

این سایه ی سیاه شوم تا ابد همراه من است.

من در بیراهه ی خفقان اوری محبوسم که هر سال تکرار میشود...

تا انگاه که خط زندگیم تا بی نهایت,راست ترین خط عالم شود.

------------------------------------------------------------

 

پ.ن:سومین سالروز ندیداری تو....نفس های منه که افتاده به شماره.



تاريخ : دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

شب تولد ادم مثل یه قرار اعلام نشده است

 

که همش منتظری ادمای بیشتری سر قرار بیان

 

ولی دوست نداری خودت خبرشون کنی!

 

این دوستان نا منتظر گاهی حتی سابقه ی دوستی هم ندارن

 

ولی اون شب میشن رفیق جونی!

 

شب تولد ادم مثل یه قرار بی قراره...

 

چقدر خوبه وقتی این قرار شگفت زده ات میکنه!

 

"فرزاد حسنی"

 

 

 

تولد نوشت: شهریوری ترین سلول تنم 23 روز پس از اغاز شهریور به دنیا امد!

 



تاريخ : دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

 

دیشب باران قرار با پنجره داشت

 

رو بوسی ابدار با پنجره داشت

 

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

 

چک چک چک چک.......

 

چه کار با پنجره داشت؟!

 

از دیشب تا حالا هوای تهران بارونیه!قشنگیش به اینه که هوا پاییزی

شده!به هرکی میرسی میگه:چه سرد شده هوا...

خیابونا بوی زندگی میدن...فکر کنید....خیابونای تهران!

چه قدر قشنگه وقتی همه به خاطر بارون یه لبخند کوچیکم

که شده رو لباشون جا خوش میکنه.

این یه نشونه است:الان دیگه ایمان دارم که شهریور....

ماه فرشته هاست!

 

پ.ن:شعر بالا رو قیصر امین پور سروده.