تاريخ : سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

همین جا تنها نشسته ام و دفتر پر از حرفم دهان باز کرده است!

مرا نمیبیند,فقط منم که تماشایش میکنم.در جستجوی شعرهای توام

که هر کدام در صفحه ای لم داده اند!

خودم با همین انگشتان راست ترین دستم شعرهایت را حک کرده ام

در قلب این دفتر کهنه!

از شعرهای توست که کهنه شده انقدر برگ برگ سبزش را با همین

راست ترین دستم زرد کرده ام برای روزی هزار بار بلند خواندن تو.

این کلمات ساده ی بی پروا که حسشان" تو در تو" در هم تنیده هر یک بویی دارند.

خط من همچون شاخه های درختی جوان میوه های شعر تو را سیب میچیند!

هرچه ورق میزنم 365 روز این سالنامه ی سیاه رنگ را...

یکی از شعرهای تو در ان نفس میکشد!

نفس های انتظار...نفس های یک قلب عاشق...نفس های ماندن و رفتن...

و......

بوی نان و نفتالین...! بوی سیب و قهوه...بوی باران و ترس از سیل فردا...!

بوی شب بوهای چهارم غربی و کاج های زمستانی.

دریا و کافه ها و هفت سالگی شعرهایت مرا به یاد :

لاهیجان و تهران همین حوالی و کودکی هایم می اندازد.

.....امروز کشف جدیدی داشتم....!

: من معنای کلماتی را که سالها پیش هر روز در دفتر مشقم دیکته میکردم ...

همین حالا فهمیدم! انگار فارسی را تا به حال نخوانده بودم!

تازه فهمیدم دریا ابی ست و باران خیسم میکند!

و املای "قهوه های چهار بعداز ظهر" را به تازگی 20 میشوم.

ای کاش تمام شکوفه های دفتر شعرم پر باشد از عطر سیب های تو...

اینجا من شاملو و قیصر و سهراب را...

فرخزاد و صالحی و اخوان را...

مصدق ها و مشیری ها را...

حتی منزوی و ابتهاج را...با شعر های تو هم اغوش کرده ام!

مرگ یا فاصله صدایم را به انها نمیرساند تو اما...مرا میخوانی...

راستی بگذار یاد اوری کنم:

ادعای پیامبری تو هرگز یک شوخی نبود!!!

 

 

پ.ن:خواستم شعری بنویسم نشد...

همین را از من بپذیر به پاس حس خوب شعرهایت شهاب نادری عزیز.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

از بالا نگاه میکنم:

سیاره ای ابی رنگ...

پایین تر می ایم

.............

.......

....

ایران!

کمی به سمت شمال و نزدیک دماوند...

-تهران چقدر شلوغ شده!

همین حوالی به دنبال خیابانی می گردم خالی از مغازه

کوچه ای بن بست و پر درخت

-پلاک؟

...ناگهان خاطره ای دور به سرعت ذهنم را مرور میکند...

:باید به دنبال خانه ای باشم جنوبی...با پنجره هایی

 سبز رنگ که تمام دلخوشیم بودند!

...دریچه ای به سوی درختی پر شاخ و برگ که اگر

دست دراز میکردم

شاید نوک انگشتانم به شاخه های بلندش میرسید.

(هیچ وقت امتحان نکردم!)

درست همین جاست:

در...به راهرویی باز میشود...ایینه سر جای قبلیش به روی من

خودنمایی میکند اما مرا به خود نشان نمیدهد!

...کمی جلوتر سمت راست...سه پله ی دیگر مانده

تا زنگ خانه را به صدا دراورم...

..............................

................

...........

هیچ پاسخی نمیشنوم! به "صدای زنگ در خانه ای خالی"

می ماند:"گنگ و بی پاسخ"

سعی میکنم دهان باز کنم و "حامد" را فریاد بزنم اما...

صدایی از این حنجره هبوط نمیکند!

عقربه ها...

عقربه های ساعت از دور نزدیک میشوند!

حالا دیگر ثانیه شمار تنها صدایی ست که می شنوم...

در یک چرخش ناگهانی سالها قبل را به خاطر می اورم:

(اتاق کوچکم و تختی هم اغوش دیوار...

نوری کم فروغ که دیوار کرم رنگ اتاق را پر از سایه های سیاه

کرده بود!

سازم اینجاست...سالها گوشه ی ان دیوار,کنار تختم خاک خورد!)

"...اخرین تصویر من بودم!مینوشتم,همیشه روی تخت

دراز میکشیدم و مینوشتم.

سرش را که بالا می اورد انگا مرا دیده! حیرت زده

به سمت من نگاه میکند!..."

انگار چیزی رو به پایان است,به سرعت دور و دورتر میشوم:

خانه......ثانیه شمار......

کوچه....ثانیه شمار......

خیابان....ثانیه شمار.....

تهران...........ایران...........زمین..........

......دیگر صدای ثانیه شمار نمی اید!

سبک شده ام!

خوب که نگاه میکنم همین جا روی سیاره ام فرود امده ام!

 

"حالا همه چیز را به خاطر دارم:"

-من سالهاست که مرده ام.........

به سیاره ام بازگردانده اند مرا........

به سیاره ی:...................."ونوس"..............!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:سیاره" ونوس" همون اسم انگلیسی سیاره" زهره" خودمونه!