تاريخ : دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد! باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد!

امسال هم مثل ٣ سال گذشته است برایم:پر معنی تر از ١٧ سال قبل...

هرچه بیشتر میگذرد دلشکسته تر میشوی.

غنچه هم شوقی به شکوفا شدنش نیست...

تو که گفته بودی:تا شقایق هست زندگی باید کرد!

به خاطر دارم از همان ابتدای ادمیتم از شقایق های امید میگفتی.

حالا شقایق هست و تو نیستی چه باید کرد؟

هر سال سخت تر از سال پیش میشود نبودت.هرچه بیشتر میبینم و

بیشتر میفهمم...کمتر موفق به درک واقعیت خاک و سنگ و مرگ میشوم.

و اما امسال...٢۶ خرداد است:پنجشنبه ی حسرت...روز ای کاش!

<ای کاش هیچ وقت نمیگفتم ای کاش!>

سیب هر سال در این فصل شکوفا میشد...باغبان کرده فراموش که سیبی دارد!

این بار:روز پدر بر تمامی پدر های رفته مبارک!

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

سلام حال همه ما خوبست ملالی نیست جز...تو که این روزها نیستی

این نبودن سبب مرور گاه به گاه این شعر است که:

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

اهسته میتراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکیم پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای

نبود این روزهایت باعث شده که این قانون رو بیش از پیش برای جهان به

 اثبات برسونم که...همیشه خیلی ساده وجود عزیزی رو از دست میدی!

که همیشه صدای گرمی که شنیدنش رو تمنا میکنی حضور چند

 ساعته اش به چند لحظه میمونه و به خاطره ها میپیونده!

نه این که نباشی نه...تو هستی و همچنان به این حضور همچون

 سروت ادامه میدی.همین بودن دل گرممان میکند اما...

تنها ناراحتی من و ما نشنیدن صدای حزن انگیز مرثیه خوانی توست.

هیچکس هیچوقت پی نخواهد برد که چرا تلخ مینوشتی و چرا هیچ

 وقت از عشق نمیگفتی؟ و چه طور اینقدر شیرینی!؟

شاید مهم ترین دلیل:خاکستری بودن دنیای اطراف توست که وجود

 رنگیت را ازرده خاطر میکند...که فرصتی برای عاشق شدن را به تو نمیدهد.

اما چقدر خوب بود ان زمان که به سادگی عشق راستین را به ما می اموختی.

مرثیه ی رویای تو برای همه ی ما یک میعادگاه بود برای هرچه بیشتر

 دانستن.وای اگر میدانستی که خلوتگاه تو چه بینش های متفاوتی را

 ساخت! اگر میدانستی که چگونه در نبود مجازی ات اه میکشیم...

اگر میدانستی هیچ گاه در را نمیبستی و خودت و مارا پشت دیوارها

 محبوس نمیکردی.گرچه تو همیشه پرنده ی ازادی هستی که بی پروا

 بر پهنه ی اقیانوس های بیکران پرواز میکنی اما...این ما بودیم که بال

 گشودن تو به پرواز وادارمان میکرد.

ما پرواز را از تو اموختیم و هنوز هم به عشق تو پرواز میکنیم.

این نامه را در جواب مرثیه خوانی هایت نوشتم.

برای اثبات وفاداری به اینکه از تو و بعد از تو برای ما دنیای پاک و پر صداقتت باقی خواهد ماند.

برای اینکه بگویم:ما تو را نادیده نمیگیریم.

که بگویم:نام تو برای همیشه پر افتخار در صحنه ی هنر ایران میدرخشد.

و اینکه بگویم:این روزها همه چقدر با اخرین نوشته ات بغض میکنیم و....

به فکر فرو میرویم:که چرا عید امسال تنها بودی؟

ما که بودیم...ما که هستیم...ما که خواهیم بود!!!

و بگویم:صدای پرحزن گیتار تو که از << گمشده ی سال سوال>> میخوانی

هر روز طنین انداز خلوت ماست!

پس تنها یک حرف باقی میماند:

"استاد" برگرد و باش....!

<<نامه ام باید کوتاه باشد بی حرفی از ابهام و اینه...از نو برایت مینویسم

حال همه ی ما خوب است...اما... تو باور نکن!>>

با احترام: کسانی که قدر وجود پر ارزش<< پسر پر سر و صدای>> رادیو...دوبله و...تئاتر را میدانیم.