تاريخ : جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

میخوام هر لحظه از دنیای بی تو مث این ساعت رومیزی باشه

بخوابه روی اون لحظه که گفتی بمونیم تو قفس تا عشق رها شه

قفس شد دستامون غافل از اینکه کلیدو جا گذاشتیم وقت پرواز

نفهمیدم چطور قلبت رو بردن چطور خالی شد این خونه از احساس

حالا این رابطه پشت یه لبخند داره پرپر میشه هرروز هرشب

من و تنهایی و یاد نفس هات...دیگه حرفی نموند ای رفته از یاد



تاريخ : یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ | ۳:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

از شعر هایم ریسمانی میبافم تا لمس تو

قد میکشم تا اسمان

حالا بتاب افتاب!

دیگر فاصله ی نگاهمان پوشیده از یک ابر نیست

پ.ن :

برگشتم...این روزا خیلی بهترم.همه چی خوب پیش میره

فقط یکم شلوغم (بیشتر از یکم) حتما بهتون سر میزنملبخند

 



تاريخ : دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

ما خواب را پشت پلکهامان جا گذاشتیم

عشق را دستور دادیم بارید و بارید و بعد در چال گونه هامان دفن شد

خدا هم چمدان به دست انگار برایش خانه ای اجاره ای بودیم تخلیه

 کرد.

اینجا...

در تابوت زنده ها امکانات رفاهی قفل است و صندلی و تکه ای طناب

لبهامان را که بسته اند

کافیست صندلی را هم شما بیندازید

فریاد سکوتمان را خواهید شنید

 

پ.ن : یک...دو...سه هفته یا شایدم چند ماه...واقعا نمیدونم تا کی

 ادامه داره...چیزی که الان میدونم اینه که اصلا نمیتونم ادامه بدم!

 



تاريخ : جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ | ٤:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

باز پاییز امد و قلبم گرفت

مهر ماه مهر رنگ غم گرفت

یادم امد روزهای مدرسه

اب بابا باد باران یک دو سه

روزهایی که برای من نبود

مدرسه انگار جای من نبود

مدرسه بند و حصاری تنگ داشت

با پر و بال غرورم جنگ داشت

مدرسه جولانگه اعداد بود

جایگاه ذبح استعداد بود

نه! نه اینکه ذهن من ذوقی نداشت

کس به کشف شور من شوقی نداشت

گرچه قلبم سخت دانشخواه بود

سینه ام همواره دانشگاه بود

درد چوب ناظم و اخم مدیر

عاقبت کرد از ناگریزم ناگزیر

"مهدی استاد احمد"

 

این هم نگاه غمگین شاعر به رسیدن پاییز و شروع مدارس:

 

 

پ.ن:

بچه ها ادرس وبلاگ اینجا شب نیست تغییر کرده از این به بعد به این ادرس

 مراجعه کنید

http://www.injashabnist-3.blogfa.com/

 



تاريخ : شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ | ٥:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

من از حروف اسم تو به حس واژه و طلوع شعر میرسم.

به فصل زایش درخت خشک و پیر

به صبح یک سحر

به شعله ی همیشه روشن و...

به رنگ نیلی نگاه هر غزل

....

من از خطوط شعر نو دوباره میرسم به تو...

دوباره حس واژه و...

دوباره اسم تو!

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

انتهای شهریور ابتدای من است...

تابستان که به پایان رسد من پاییز میشوم...

زردی من از برگ ها...سبزی ان ها از من...

 

پ.ن: و شروع سالی جدید ... 19 ساله شدم!



تاريخ : شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ | ٤:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ونوس

 

خیالی نیستی که نگام رد نگاتو میگیره

به یمن ابی نگات کویرو دریا میگیره

خیالی نیستی که خزون به شوق تو بهارمه

پاییز میلاد تنت فصل شروع سالمه

خیالی نیستی که تنت قسمت اغوش منه

هوا اگه ابری بشه دستای تو چتر منه

خیالی نیستی که همش اسمتو فریاد میزنم

چشماتو اینه میکنم تو اینه لبخند میزنم

خیالی نیستی که فقط تو رو کنارم میبینم

رو نیمکتای پنج عصر هر روز کنارت میشینم

هر شب تو خواب البوم خاطراتتو بجای رویا میبینم

خیالی نیستی ولی من تو رو خیالی میبینم

این اعتراف اخره : واسم زیادی و کمم

نشد واست حوا بشم ببخش منو نازنینم!

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ونوس

 

این گندم زار را نگاه تو اتش زده.

باران اگر بنامم بود با اشاره ای خاکستر میکردم

اتش درونم را...

افسوس که از نسل بادم!

هرچه میوزم شعله ها قد میکشند.

 

 

پ.ن: شیوولی عزیز عکس یه چشم اتشین گذاشت رو

 پیج فیس بوکم

تقریبا میشه گفت تهدیدم کرد که شعر بگم

وگرنه من که از شعر گفتن واسه چشم دست کشیده بودمنیشخند

این شعرم تقدیم میکنم به خودش که

با اون عکس بهم الهام داد واسه نوشتن